خدا را چه دیدی?! شاید دوام آوردم!
هر تمام شدني که مرگ نیست!!
گاهي میتوان کنار یک پنجره سیگار به دست منتظر
« پوسید »
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:2 توسط آدم الکی| |
برچسب:
نویسنده: مهران رحیمی
برچسب: زمستان,
نویسنده: مهران رحیمی
هروز که میگذرد میگویم
بدترین روز زندگی ام امروز است
اما فردا ها
دیروز ها
همه شان به همین جمله ختم شدند
چقدر زیاد است
بدترین روز زندگی ام ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 5:34 توسط آدم الکی| |
برچسب: بدترین,
نویسنده: مهران رحیمی
فرصتی نبود
لحظهاش که رسید
نه به دستهایش فکر میکردم
نه آخرین نگاهش
نه رفتنش
نه حتی آرزوی ماندنش
تنها به زمینی که باید دهان باز میکرد
و با قساوتِ تمام میبلعید
کسی را که نمیدانست، پس از این لحظه
با خودش چه باید بکند ...
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 7:33 توسط آدم الکی| |
برچسب:
نویسنده: مهران رحیمی
برچسب: شروع,
نویسنده: مهران رحیمی
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:28 توسط آدم الکی| |
برچسب:
نویسنده: مهران رحیمی
به گمانم
بعضی جاها
فقط
باید مُـرد ...
نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:45 توسط آدم الکی| |
برچسب:
نویسنده: مهران رحیمی
برچسب: کلاغ,
نویسنده: مهران رحیمی
اونقدر که دیگه نفس کشیدنم سخت شده بود ...
دوتا دستمو انداختم دورش و تا میتونستم فشارش دادم ...
دیگه چشمام داشت سیاهی میرفت ...
جای انگشتام هنوز روش هست ...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:52 توسط آدم الکی| |
برچسب: تنگته,
نویسنده: مهران رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهران رحیمی